اینجا تا اطلاع بعدی به روز نمیشه...
اگه میخواین میتونید من رو مجدد اینجا بخونید...
http://sigaroespersu.persianblog.ir
با هم خوردیم... خوابیدیم... خوندیم... خندیدیم... با هم گفتیم و گریه کردیم... رفتیم... دیدیم... شکستیم... شنیدیم... با هم زندگی کردیم... اومدیم... گذشتیم و پاشیدیم...
به بی هم به زنده بودن ادامه دادیم... از هم کندیم... از هم کنده شدیم... جدا شدیم... تموم شدیم... تموم شد...
بعد دو سال و چند سال بعدش... من اینجا... اون اونجا... اون یکی هم یه جای دیگه....
واس خاطر اون روزها... شیشه ترک خورده ی دلم لک افتاده روش... گذشت و گذشته... میگذره و به فــــــــاک میره همه چی... اما یه جایی توی دلم... توی ذهنم... طعم خنک و شیرین اون رفاقت ها تا ابد میمونه...
میدونی؟؟؟ اینکه دلم خوش بود رفیقی دارم... یه رفاقتی هست... همین برام بس... اینکه از این به بعد چی میشه رو نمیدونم... اما خوب میدونم دیگه همه چی مثل سابق نیست... دیگه من، من نیست... دیگه اون، اون نیست... دیگه این، این نیست... دیگه هیچی نیست.... هیچی... یعنی هیچیه هیچی...
به بی هم به زنده بودن ادامه میدیم... از هم کنده میشیم...جدا میشیم.. تموم میشیم... تموم شدیم... تموم شد...
سکوت: اینکه از بابت این رفیقام... باس خوشحال باشم یا نارحت... خودش یه داستانیه... اینکه... بگذریم...
امیدوارم هر جا هستی... باش... خوب باش...
ساعت دو نیم - سه صبح دراز کشیدی رو یه تخت... دستت از تخت آویزونه... نک بینیت میسوزه و چیزی که توی گلوته داره خفت میکنه... پشت سر هم اینقدر اتفاقات مختلف میوفته که باعث میشه اون چیزی که توی گلوت بوده راه خودش رو به سمت بالا پیدا کنه... دیگه سرت رو هر جای بالش که میزاری خیسه چون بغضت ترکیده... حالا چه با صدا چه بی صدا... به هر حال ترکیده...
ساعت سه - سه و نیم صبحه... صدای تیک تاک ساعت رو به وضوح میشه شنید... پرشهای نا منظم و خفیف دستی که آویزونه...به همراه صدای ناله ای که انگار از ته چاه داره شنیده میشه... سرامیک سفید کف اتاق به آرومی، رنگ سرخی خون به خودش میگیره...
ساعت پنج و نیم - شش صبحه... صدای جیغ مادر، سکوت اون وقت صبح رو به هم میریزه...
سکوت: من مُردم...
سکوت٢:
زمان - امروز... ١٨ تیر ١٣٨٨... ساعت ١۶:۴۵
مکان - کافه هنر... پشت درهای بسته...
دلیلش رو هم که همه میدنن...
شاید کمتر کسی کافه هنر رو اینطوری دیده باشه...

یه چوب شور از تو بسته در میارم... میگیرم بین دو تا انگشتم... سینم رو میدم جلو... یه ژست مسخره میگرم و چوب شور رو دو بار میزنم روی میز... سکوت اتاق رو با صدای این ضربه ها به هم میریزم... یه نگاه تو چشم کلاغم میندازم... انگار که تنها نوازنده این رکستر سمفونیک، این کلاغه... چشمام رو میبندم... چوب شور و دستم رو حرکت میدم و اولین قطعه این موسیقی رو اجرا میکنم... اوج و فرود های این موسیقی دیوونم میکنه... اینکه زمان این قطعه چقدره رو نمیدونم... اما میدونم وقتی که موقعش برسه خودش تموم میشه... برای اجرای این موزیک از جون مایه میزارم... خیس عرق میشم و قطعه رو به پیش میبرم... تمام بدنم احساس ضعف میکنه و بی اختیار با دو دستم به میز تکیه میدم... چوب شور بین میز و انگشتای من خورد میشه... همه به وجد اومدن از این قطعه و برام دست میزنن... چشمام رو باز میکنم... نه کسی اینجا هست... نه هیچ صدای دستی... اما این بهترین موسیقی بود که تو تمام عمرم ساختم... موسیقی سکـــــــــــــوت...
سکوت: __________________________
سکوت 2: بسته چوب شورهام تموم شد...
سکوت 3: اسمس رو تحریم میکنم... کسی هم که اسمس بزنه جواب نمیدم... این یعنی بایکوت...
فقط میشه گفت: خدایت بیامرزد...

سکوت: حرومزاده ها، قاضی مرتضوی رو کردن مامور محاکمه دستگیر شده ها...
این حس... حس جون دادنه... حس پرپر شدن واسه این خاکه... بهتره تو رهبرت این رو بفمین...
این که تو رگهام جریان داره، خون نیست... پاک کننده خیابونهای این کشوره از جور شما... ماشه رو بچکون...
این ضربان قلب من نیست که میزنه... تیکتاک ثانیه های عمر شماست... تیر خلاص رو بزن...
سکوت ١ از بلاگ لحظه های کامل: خنده های شیطانیشان در چهارراه ها سر ظهر ها که در خیابان ها خبری نیست وقتی به مردم نگاه می کنند باتو م هایشان را بر دست دیگرشان پایین می آورند , گویی دارند شمشیر تیز می کنند... مرا یاد برقی که از دندان های نیش گرگ های کارتون ها ساطع می شود می اندازد.... هی ی ی ی ی ی اشتباه گرفته اید مردم را با گوسفند های زبان بسته ! دلم می خواهد استفراغ کنم روی همههه شان.
سکوت٢: گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام...
و ساقه هایم از ضربه های ِ تبرهاتان زخم دار است...
با ریشه چه می کنید؟؟؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته پرنده ای...
پرواز را علامت ممنوع می زنید...
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟؟؟
گیرم که می زنید... گیرم که می بُرید... گیرم که می کشید...
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟؟؟
بغض داره خفم میکنه... آخه به چه جرمی؟؟؟ آخه به چه گناهی؟؟؟ مگه چه چیز غیر قابل قبولی میخواست؟؟؟ ببین چطوری داره نگاه میکنه... هی به خودم میگم شاید زنده باشه... شاید اگه تکونش بدیم بلند شه... هی میگم...................
آخه کی تونسته همچین کاری با ایراندختمون بکنه؟؟؟ ببین چیجوری نگاهت میکنه؟؟؟
خدااااااااااااااااااااا... کدوم گوری هستی؟؟؟ ببین (ندا)ی آزادیمونو... ببین چطوری پرپر شد... ببین چطور به خون خودش غلطیده... خیلی پستی اگه هنوزم ساکت بمونی... خیلی پستی خداااااااا... میفهمی؟؟؟ خیــــــــــــلی...
به بلاگ حنا سر بزنید و اصل مطلب رو بخونید..

سکوت:رفیق من... دوزخی عزیز... پادشاه یخ...
حالا که میبینم بر ارابه بورانت سوار شدی... حالا که میبینم تصمیمت مثل خیلیهای دیگه راسخه... بیشتر به داشتن رفیقی مثل تو افتخار میکنم...
امیدوارم زنده بمونیم و جشن پیروزی رو ببینیم... امیدوارم، مردم خون این مرد و زن ها رو پایمال نکنن...
اگه موندی خبر بده که هستی...
اما اگه...
بسپر به کسی که خبرمون کنه...
کلمه ی آخرم مثل همیشست... اما اینبار دیگه خیلی فرق میکنه...
گفتن این کلمه مو به تنم سیخ کرده و اشکم رو سرازیر... اما راهی نیست... باید من و تو و ما جون بدیم... با اینکه نمیخوام این نوشته هیچوقت تموم شه... اما انگار گریزی نیست...
به امید ایران آزاد تا ابد...
بدرود...
سکوت 2: ق/ل/م ن/ی/و/ز هک شده... و خبر هاش دروغیه... این رو به همه بگین...
دیروز، استادیوم امجدیه(شیرودی)، با شعار جاوید شاه... جاوید شاه...
امروز، دانشگاه تهران، با شعار مرگ بر منافق... مرگ بر منافق...
سکوت: دیگه وقته ساختن گرز و ککتل مولوتفه...
سکوت٢: میکشم... میکشم... هر که برادرم کشت...
سکوت٣: این خون دادن برای آزادی خودمون نیست... برای آزادی بچه هامونه...
سکوت۴: من یه وطن پرستم، تعصب دارم...
سکوت5: این کلیپ رو گوش کنید!!!
http://www.4shared.com/file/112952881/6c8058f1/get_video_video_id_2oM6l9PO6Yo.html
